صدای قرچ قروچ بطری شکسته ی واژه ها
در زیر پایم
صدای ضجه ی روح حرف های ناگفته ی من است
چند فرسنگ از شهر تولدم دور شده ام ! ؟
یا چند کیلومتر به دهکده ی مرگم نزدیک ! ؟
من به اندازه ی تمام عمر به رویاهایم بدهکارم !
رویاهایم را گرو گذاشته ام تا نفس بکشم . . .
خیلی وقت است که خواب دیدن را فراموش کرده ام
من هرگز نخوابیده ام مگر به امید خواب دیدن
رویاهایم را به شرقی ترین جای قلبم پرتاب کرده ام تا
آفتاب ندیده از دنیا نروند !
تا آفتاب . . .
تو هم بخواب . . .
بخواب و خواب ببین که من برای مهتاب میگریم
و ستارگان برای من
قول میدهم تا خروس تخم نگذارد آفتاب بالا نیاید
آفتاب . . .
آفتابی که هیچ وقت بالا نمی آید
این بالا آمدن ساخته ی ذهن خود ماست
به چرخش زمین فکر کن . . . !
این ماییم که پایین میرویم تا آفتاب را ببینیم !
گاهی برای دیدن بالا باید پایین رفت !
آفتاب !
مهتاب !
ستاره !
زمین . . . !
هفت آسمان و یک زمین ! ؟ ! ؟
این همه تنهایی بشر بی انصافیست
سیب هم به اندازه ی مغز انسان مقصر است
راستی . . .
اول آدم خلق شد !؟
یا حوا !؟
آدم ها از بس دنبال هم میگردند
هی گم میشوند ! ! !
درخت ها یک جا می ایستند و هیچکس پیدایشان نمی کند
مورچه ها کاری به کار کسی ندارند و له می شوند
پرنده ها پایشان به زمین نمیرسد و
از قضا لذیذترین غذای آدمها هستند ! ! !
راستی ! ؟
دو دو تا چند تا میشود ! ؟ ! ؟
آدمها موجودات عجیبی هستند
حتی برای موی دماغشان هم ضرب المثل درست میکنند
در حالی که کف دستشان هم حتی مو ندارد ! ! !
همه به هم دروغ می گویند
برای همین هم
هی تند تند موی سرشان را کوتاه میکنند
آنها حتی تحمل موی سرشان را هم ندارند !
راستی چند فرسنگ از شهر تولدم دور شده ام ! ؟
چند قدم مانده به آب ! ؟
راه من گم شده اینجا . . . ! ؟
یا که شاید راه من را گم میکند گاهی . . . ! ؟
اینهمه برف چرا پشت سر من مانده ! ؟
این کبوتر که کنار جاده , آسفالت شده
قصه پر زدن شعر من است ! ؟
زیر این برف شدید
سایه بان گرمتر از خورشید است
و به اندازه ی نور مهتاب
من به تنهایی نور یک ستاره
در اوج همین سقف سیاه مهتاجم !
چشم هایم گرمند
گوشهایم سنگین
این همه خار که توی چشم من جمع شده . . .
این همه کار که پشت گوش من جمع شده . . .
این همه آب که روی لب من خشک شده . . .
این همه خون که توی قلب من سنگ شده . . .
این همه حرف که توی حنجره بغض شده . . .
این همه حرف . . .
این همه حرف. . .
راه من گم شده اینجا ! ؟
یا که شاید راه من را گم میکند گاهی ! ؟
دست من درد میکند برای نوشتن
این همه کاغذ باله . . .
این همه جوهر و قلم . . .
این همه خوشبختی . . .
دست من درد میکند برای نوشتن !
این همه کاغذ باطله
این همه من
ما تتقاص بطالت خود را پس میدهیم
زیر دستها بیرحم امشب من !
راستی چند فرسنگ . . .
هر چه نزدیک میشوم دورتر میشود از من
آی . . . ! ! !
بی بارانترین ابرهای جهان ! ! !
بخشکانید ریشه های من بی برگ را !
این همه حرف . . .
این همه حرف . . .
نه سری
نه ته ی
بی سرو ته تر از این حرف
همین بغض من است
گریه که کار نچندان سختی ست !
گریه های هر شب . . .
بهترین پایان خنده های غلیظ هر روز من است
از همان شهر تولد
تا اینجا
تا همین جا دو قدم مانده به آب . . . !
آب . . .
تشنه ام
تشنه تر از بغض گلو
یا که سیراب تر از هق هق چشم
راه من گم شده اینجا ! ؟
یا که شاید را من را گم میکند گاهی ! ؟
پس چرا حرف هایم ناتمام است هنوز . . . ؟ ؟ ؟
آخر حرف کجاست ! ؟
آخر بغض کجاست ! ؟
آخر عشق کجاست ! ؟
آخر شعر . . .
این انصاف نیست ...
اگـه مـهـر پـریـشـونی روی پـیشـونی ام خورده
اگه می بـیـنـی این دنـیـا تـن و روحـم رو آزرده
نپرس ! آخه نمیدونی که داغ و حسرت چشمات
شبـیـه موج دریـاها مـنـو صـد سـال کـه بـرده
نبودی تو نمی دیدی که غم با من چه ها می کرد
ولـی حـالا تـو می بینی کـه چـی به روزم آورده
هـمیـشـه این دل تـنـهـام برات دلـواپـس امـا
تا خواسته لب بجنبونه دوباره حرفشو خورده
واسه م عادت شده انگار که حرفامو بریزم تو
بریـزم تـوی گـلـدون دل غمـگـین و پژمـرده
نکن با من تو این کار رو نذار بیشتر بشه دردم
نخواه که بشکـنـه پـشـت دل تـنـهای تا خـورده
نذار یک روز بیای گریون بپرسی از نشونی هام
بگن اونی که تـو میخـوای هـزاران سال که مرده
بهشتم داغ ! جهنم سرد ! و می لرزم شبیه دود
شبیه دود س ی گ ا ر م که تنها همدم من بود
تـو می مانی و می میـرم برای هر نفس با تو
نفس هایی که بی حاصل به سردی می شود نابود
همین جا پیش پای سرو تو را می کارم و تا بعد
به امیـدی که می مانی برای هـمـدلی با رود
بهشتم داغ ! جهنم سرد ! نمی دانی چه ضجرآور
شکسته می شوم با کوهی از افکار درد آلود
" تو می خندی به پای رود و می مانی کنار سرو
و من گم می شوم یک روز اگر چه دیر اگرچه زود "
سوگند به آن لحظه . . .
- حنجره ی شعرت را بوسیدم
و با تمام مردی ام آبستن شدم -
که این درد را بر تمام شادی دنیا ترجیح میدهم
تو مرا به تحمل دردی بزرگ
- زایمان -
واداشته ای
بیا و بزرگ کن شعرهای شش ماهه ی مرا !
گـاه مـن و ایـن دل بـارانـی ام
عاشق و شوریده و طوفانی ام
عاشق آن چشم سیاهت که با
هم زدن هر مـژه می خـوانی ام
گاه چونان شاخه ی بیدی غریب
در گـذر بـرف زمسـتـانـی ام
تشنه ی تشنه مثل چوب خشک
تا به نگاهی تو بسوزانی ام
گاه زمیـنـم پـرم از التـهاب
منتـظر حادثـه ای آنـی ام
تا تو شبیه گل آتشـفـشان
در دل افلاک بیافشـانی ام
منتـظـرم منتـظـر حـادثـه
حادثه ی آن شب طولانی ام
تا تو مرا در خم بازوی خود
ساکـت و آرام بـمیـرانی ام
حـال مـن و این دل دلـداده ام
باز من و این غزل ساده ام
باز من و چشم سیاهت که با
پـای خـودم در تـلـه افتـاده ام
این دل بی صبر و قرار و غمت
را که در این بیت غزل زاده ام
این همه را بی همه ی غصه ها
دست تـو سادگـی ات داده ام
کاش بدانی که در این قصه تا
آخـر آن حاضـر و آمـاده ام
کبوترای عشق من از تشنگی تلف شدن
دسته گلای آرزو رو قبر من علف شدن
حکایت نداشته هام شبیه هر چی داشتنه
حکایت تو شوره زار گل شقایق کاشتنه
یه عمر- که چشای من رفیق ابر و بارونن
تموم غصه ها یه جا تو قلب تنگم مهمونن
اما یه روز رسیدی و ترانه هامو جون دادی
اسم منو صدا زدی منو به من نشون دادی
فال منو گرفتی و قهوه مو ریختی رو زمین
تموم غصه هام پرید فقط تو غصه می همین !
قشنگترین غصه ها ! دیگه منو رها نکن
منو از این خیال خوش از این شبا جدا نکن
فقط بگو دوسم داری حتی میخوای عمل نکن
فقط کسی رو اشتباه بجای من بغل نکن

من از
مرگ
هرگز نترسیده ام
همه ی هراس من از مردن در حضور توست . . .
بی آنکه غمی در چهره ات بیابم .

به اجبار چشمات نفس میـکشـم
نفس توی بـهت قـفـس میـکشـم
یه دونه یه دونه شمـرده شمـرده
نفس میکشم با یه روحی که مرده
نفس هامو بـشـمـر بدون تـقـلـب
همون قد که خنجر به این سینه خورده
تـو شایـد نبودی تـو شـاید ندیدی
یا شاید نخواسته به اینجا رسیدی
ولی قسمت اینه که دونه به دونه
نفس های سردو از این سینه چیدی
چه اجباریه تو چشای سفیدت
نمیشه گذر کرد نمیشه ندیدت
تو شاید ندونی ولی تو همونی
نفسهای سردی که باید کشیدت
برای آرامش
شاعر شکسته بود و لاجرم نشست
در ابـتـدای خود در آخـرم نشست
بوی پـهن نـداد عـمـق دهان او
ته مانده ی هگل در باورم نشست
* * *
اما امـان نـداد ماما و بعـد از آن
بر روی باسنم نقش ورم نشست
یادم نمانده است اما فرشته گفت :
یک حلقه ی سفید دور سرم نشست
بابا نفس کشید چیزی شبیه آه ه ه !
آهسته روی تخت مادرم نشست
از آن زمان ببعد صد قـصه و غزل
با کاتد یونی در خاطرم نشست
* * *
آدم گرسنه بود . گندم شکوفه داد .
من هم به باور خنگ و خرم نشست
نیچه پدر نداشت . حافظ سفر نرفت
تا مردنش لب باغ ارم نشـسـت
هیتلر کچل نبود . یوسف هوس نکرد
آرام و سر به زیر کنج حرم نشست
حاتم نمرده است . دیشب خود کزت
در پای سفره ی نان و کرم نشست
* * *
امـــا اثــر نکرد صــد قصـه و غــزل
شاعر شکسته بود و لاجرم نشست
شاعر نشسته مرد در انتهای شعر
در ابتدای خود در آخرم نشست
سردمه سردمه سردمه
مجهـی آپ بـهت پـیـارهـی !
و هنگامی که حوا
به همدستی یوسف می آید
سیبش را به مسلخ انگشتانم خواهم برد
و همچنان در دهان ماهی شب عید
صبرم را محک میزنم
تا شاید سبدی . . .
بر رودی . . .
فریاد مرا از ته چاه بشنود
و آنگاه است که
در میان شعله های ابراهیم
خواهم شکفت !
به
اجبار
چشمات
نفس
می کشم . . .
سلام !
با عرض معذرت از همه به خاطر غیبت طولانی ام .
من اصلا
حالم خوب نیست
شما می گین چه کار کنم ! ؟
به ستاره ی ۹۸۸ ب
چه بی صدا شکسته شد بغض تو با هق هق تو
شـکـسـتـنا چه آسـونـه پـیـش تـو و مـنـطق تـو
تـرانه ی وجود تـو سـروده شـد تـرک تـرک
صداش هنوز تو گوشمه صدای اون تق تق تو
عزیزترین داشته هات یکی یکی چکید روخاک
ولـی شـکـایـتـی نـبـود تـو اون دل عـاشـق تـو
شـکـایـتـی نـمی کـنـم اگـه بـرای خـنـده هـات
تـرانـه هـام فـدا بـشـن اگـه بـاشـن لایـق تـو
کاشکی تو دریای غمت کنار تو موندنی شم
تـو نـاخـدای مـن بـشـی مـنـم بـشم قـایـق تـو
اگه تا آخرین نفس طول بکـشه باز می مونم
چش انتظار اون طلوع از اون ور مشرق تو
حاضر بودم حاضر بودی حاضر بود
حاضر بودیم حاضر بودید حاضر نبودند
_ برای سومین بار سئوال میکنم ;
آیا حاظرید . . .
_ آقا اجازه . . . ! غایبند !
رفته اند برای سارا انار بچینند .
الـف, ب , پ , کمی پـت پـت و خـامـوشی سـر سـاعـت
و بـعـد از آن, س سـرفـه, الـو گـوشـی . . . سـر سـاعـت
اگـر هـر شب دو تا تک زنـگ . . . ولی نـه باز همیـن آش و
هـمیـن کاسه برای گاو نـر دوشی . . . سـر سـاعـت . . .
دوبــاره یک کـمـی سـرفـه ( بـدون مکـث ) بــدون شــک
اگـر هـر روز بـیـایـی تا . . . (در گوشی) . . . سـر سـاعـت
تــو خواهی رفـت و تـا وقـتـی که بـرگـردی . . . ولی انـگـار
. . . ! صدای در . . . لباست را که می پوشی, سر ساعت
همیشه زنـگ پی در پی , صـد و هـفـده صـد و هـجـده . . .
کمی سرفه . . . الف . . . ه , ی, الو . . . ! گوشی . . . ! سر ساعت . . . .


